تبليغاتX
دفتر چه ممنوع

دفتر چه ممنوع

دریا جان !

اندک نسیمی از سر افسوس

چندان که برگ برگِ دختان باغ را ،  

با سوزناک زمزمه ای آشنا کند ;

خاموشی شگرف،

ابهام پر ابهت دریا را

مغشوش کرده است.

 

 

دریا جان ! امشب سراغ بابا را نگیر

دریا جان ! بابا به مسافرت رفته است .

به همین زودی ها هم بر می گردد.

 

دریا جان ! بابا حمید جای دوری نرفته است

آدم بد ها بابا را مجبور به مسافرت کرده اند .

 

دریا جان ! می دانی مسافرت کجاست ؟

مسافرت همیشه جای خوبی نیست.  

 

دریا جان ! باید قوی باشی .

مامان فریبا تنهاست .

مامان هم مثل تو منتظر باباست که از مسافرت بیاید .

 

آه !

دریا جان !

     نمی دانی با چه بغضی این دلداری های دروغین را به تو می دهم.

    شاید تو بهتر از همه ی ما فهمیده باشی و می دانی که بابا حمید کجاست !

اما به روی خودت نمی آوری !

 

دریا جان !

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت :

اندوه چیست ؟ عشق کدام است ؟ غم کجاست ؟

 

 دریا جان ! بزرگ که شدی از بابا نپرس که چرا این طور شد ؟

بابا نمی تواند پاسخ تو را بدهد . آن وقت بابا از تو خجالت می کشد.

چون هیچ کس نمی داند . نه باباحمید تو و نه آن آدم بد ها که بابا را به مسافرت بردند.  

 

دریا جان بخند ! گریه نکنی ! بابا زود بر می گرده .

راستی از بابا نپرسی کجا بودی ؟ چون باز هم نمی تواند به تو جواب بدهد.

باز هم از تو خجالت می کشد .

دریا جان ! مثل همیشه که به بقل من میای بخند ، فقط بخند . همین .

 

            بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند . . . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:8  توسط مجتبی خندان   | 

بهار یا زمستان ؟

زمستان که رفت گفتیم بهار آمده است.

بهار آمد و رفت، اما هنوز زمستان بود.

درخت ها شکوفه دادند، اما هوا سرد بود.

گل ها غنچه کردند ، اما شاخه ها یخ زده بود.

ما فقط بهار را دیدیم.

غافل از این تلمبار برف و این همه کوران سرما.

با بهار عقده ها را بازکردیم. عقده های زمستان را.

چشم های مان فقط بهار و سبزی و گل و بلبل و شکوفه و قمری و طراوت را دید.  

این ها را دل مان می خواست.

دل ها به دنیال حقیقت اند.

اما واقعیت همان زمستان بود.  

 

بهار واقعی چه زمانی است ؟ کجاست ؟ کی اتفاق می افتد ؟

آه . . از این همه انتظار که باید کشید . . .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 22:41  توسط مجتبی خندان   | 

تصویب یا اجماع

چند وقت پیش در بین جمع دوستانم مسئله ای پیش آمد کرد که منجر به بروز سوالی در ذهن من شد .

چون تعدادمان به نسبت رابطه ی تنگاتنگ و صمیمانه ی دوستانه کمابیش زیاد است، بین خودمان که تقریبا یک گروه منسجم بودیم – و هستیم - آیین نامه ای منعقد کردیم که یکی از بند های آن این بود که تصمیم گیری های مربوط به منافع گروه باید به تصویب دوسوم اعضا برسد .

یکی دوماه پیش بود که در جمع دوستان وقتی پیش نهادی در مورد مسئله ای مطرح شد  همه متفق القول با آن موافقت کردیم . هفته ی بعد یکی از اعضا آن تصمیم را اعمال کرد . اما اغلب اعضا به او انتقاد و اعتراض کردند که چرا بدون این که آن پیش نهاد از تصویب اعضا بگذرد آن را اعمال کرده است .

نمی دانستم چه موضعی باید بگیرم . هم این که همه آن پیش نهاد را تایید کرده بودند و هم این که واقعا رای گیری انجام نشده بود. من در حمایت های محتاطانه ام از دوست مذکور این توجیه را می آوردم که اهمیت اجماع با رایی که از تصویب تک تک اعضا بگذرد بیشتر باید باشد !  

از آن جا این سوال برای من مطرح شد که آیا مشروعیت رایی که با اجماع کلیه ی اعضا به دست می آید بیشتر و پر اهمیت تر است و یا رایی که با مخالف ها و ممتنع ها و موافق ها به تصویب می رسد؟

نظر خودم هنوز بر روی رای اجماعی است زیرا رای تصویبی می تواند با اختلاف یک رای نتیجه را به نفع یک طرف عوض کند و در اصل مشروعیتی نمی تواند داشته باشد . اما در اجماع این طور نیست.  

یکی از دوستانم – کیوان مهرگان – در این باره نظری داد . او با مثال مجلس که مثال خوبی بود پاسخ داد :

اجماع رای ایست که اعضا نسبت به یک موضوع می دهند اما تصویب رای ایست که اعضا نسبت به دو موضوع و بیشتر انجام می دهند . یعنی از بین دو موضوع یکی را انتخاب می کنند . پس این دو اصلا ربطی به هم ندارند .

البته این نظر او بود. اما خودم از بالا که به این دو مدل رای گیری نگاه می کنم محکم بودن و قاطع بودن رای اجماعی برایم مشروع تر و مهم تر است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 22:7  توسط مجتبی خندان   | 

طرح یک سوال . . . .

 

هنگامی که واژه های جدیدی را در ادبیات سیاسی – روشنفکری جامعه مشاهده می کنیم شاید فقط به معنای لغوی واژه ها بپردازیم  و سخنوران و نویسندگان با مستمسک قرار دادن معانیِ صرفِ آن واژه ها از آن ها در سخنرانی ها و یادداشت های خود استفاده کنند. اما زمانی می رسد که یک لغت از حالت کلمه یا واژه بیرون آمده و گستردگی بیشتری را از حیث معنا به خود می گیرد، آن گاه است که واژه به اصطلاح تبدیل شده است و به یقین جایگاه بهتری را در هر ادبیاتی طلب می کند.  

اما خیلی کم اتفاق افتاد که معانی منشعب از اصطلاحات یا حتی واژه ها و کلید واژه ها را در یابیم و به آن ها بپردازیم. این در حالی است که یک اصطلاح ، بزرگ تر از آن است که بخواهیم از آن فقط به عنوان یک کلمه و معنی مطلق آن استفاده کنیم.

قریب به یک دهه پیش پای اصطلاح یا واژه ای مرکب به ادبیات سیاسی و یا ادبیات روشنفکری ایران باز شد که در کمتر از همان یک دهه به گفتمان قالب جامعه تشکیل شد و به جایی رسید که منتقدین و مخالفین عملی آن اصطلاح هم از آن در سخنرانی های خود استفاده می کردند و می کنند و حداقل در ظاهر، خود را مقید به رعایت کردن آن می دانند . جالب این جاست که این واژه را فردی از درون نظام و دولت وارد گفتمان منتقدین قانونی نظام و البته غیرقانونی آن کرد.

سید محمد خاتمی اولین کسی نبوده است که اصطلاح مردم سالاری دینی را مطرح کرده است ، اما به یقین وی بود که قرائتی رسمی و فراگیر از واژه ی مردم سالاری دینی را بسط داد و آن را در کوتاه زمانی به گفتمان قالب بحث های سیاسی - انتقادی تبدیل کرد .

باید توجه کرد که جمهوری اسلامی در آن مقطع دارای چه نوع شرایط سیاسی – اجتماعی بوده است که این مدل مفاهیم  به سرعت با اقبال نخبگان – و البته جامعه - مواجه می شود .  بررسی چگونگی شرایط ایرن در اواسط دهه ی هفتاد و این که سرنوشت آن واژه ی کلیدی به کجا رسید و این که به هدف های خرد شده ی مردم سالاری و مردم سالاری دینی رسیدیم یا خیر منظور این یادداشت نیست . اما وقتی در یک نظام جمهوری که خود را مقید به اصول دمکراسی می داند رییس دولت آن یکسره در سخنرانی هایش به مفهومی بپردازد که همان معنای دمکراسی و تعاریف و تعابیر مختلف مردم سالاری از آن مستفاد می شود معنایش این است که  جامعه ای که آن دولت قرار است برای آن ها کار کند فاقد چنین امکاناتی است ، فاقد چنین زیرساخت هایی است و عدم وجود مردم سالاری در آن مشهود می کند که موافق و مخالف از آن حرف می زنند . ازین جهت است که جسارت مطرح کردن آن توسط خاتمی ستودنی است .

مانند آقای احمدی نژاد که یکسره از عدالت و اقتصاد رو به رشد ایران صحبت می کنند و این در حالی است که واقعیت عدالت و اقتصاد رشد یافته را در جامعه می بینیم .

از معنای تحت اللفظی مردم سالاری چیزی جز حکومت مردم بر مردم بیرون نمی آید . یعنی در یک نظام دمکراتیک این مردم هستند که تعیین کننده هستند و توسط منتخبین خود چه در پارلمان و چه در دولت به اهداف و احتیاجات خود می رسند و تصمیم گیرنده ی نهایی مردم هستند – یعنی باید باشند –  

اما وقتی این اصطلاح و مفهوم در یک جامعه ی دینی[1] اجرا می شود بنیان های اصلی آن مفهوم – که مردم سالاری باشد – دستخوش تغییراتی می شود که امری طبیعی است. چرا که دمکراسی در هر جامعه ای متناسب با شرایط عمومی آن جامعه قابل اجراست و اجرا می شود. چه این که زیر ساخت ها و اصول کلی دمکراسی نیز در جوامع دینی بیشتر تغییر پذیر هستند. یعنی باید با شرایط آن جامعه – خصوصا اگر اسلامی باشد – منطبق باشد .

در جوامعی که دین در آن ها محور اصلی زندگی مردم و مراوادت و تبادلات و ارتباطات متاودل نیست ابزار مشروعیت بخشیدن به یک موضوع فقط مردم هستند . چه مستقیم و چه غیر مستقیم . که این یکی از همان معانی منشعب از واژه ی مردم سالاری است.

اما وقتی دمکراسی در جامعه ای دینی – خاصه اسلامی – بخواهد به ثمر بنشیند از همان ابتدا شرایط خود را با شرایط یک جامعه ی دینی آداپته می کند . پس در این جامعه ابزار و اساس مشروعیت بخشیدن به یک موضوع صرفا مردم نیستند  – شاید هم نمی خواهند باشند-  در این جامعه دین نیز یکی از آن ابزار هایی است که می تواند به یک موضوع مشروعیت ببخشد و یا از آن موضوع سلب مشروعیت بکند .

به این دلیل است که خاتمی بسیار زیرکانه اصطلاح سهل و ممتنع مردم سالاری دینی را برای جامعه ی ما انتخاب کرده است .

اما یک سوال بسیار مهم این جا مطرح می شود و آن این است که :

آیا مشروعیتی که دین به یک موضوع می دهد بر مشروعیتی که مردم به آن موضوع می دهند رجحان دارد ؟

یا مشروعیتی که مردم به یک موضوع می دهند بر مشروعیت بخشیدن دین به آن موضع ارجحیت دارد ؟   

 

قابل توجه که پاسخ به این سوال با یک دید درون دینی کاملا واضح و روشن است . . . . . . .



[1] . منظورم از جامعه ی دینی جامعه ای است که اصول و چارچوب زندگی و نگاه اکثریت مردم آن جامعه به مسائل بر پایه ی اعتقادات دینی نهاده شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 0:8  توسط مجتبی خندان   | 

متن سخنرانی در مراسم هفتم دایی ام مرحوم محمد زمردی

مراسم هفتم دایی محمدم خیلی استثنایی بود. از مسیری که برای ورود به منزل با شمع ها درست کرده بودند ، تا فضای تاریک و بزرگ منزل که حتی یک چراغ هم روشن نبود و صرفا روشنایی ها از شمع ها گرفته می شد ، تا شعری که آقای عطایی برای دایی محمد سروده بود و آوازی که علیرضا براتیان در دشتی خواند و خیلی مسائل دیگر که دست به دست هم داده بودند تا شبی خاص را از سر بگذرانیم. در انتهای مراسم من یک یاداشتی نوشته بودم که خواندم و خیلی مورد استقبال قرار گرفت.

بیشترین تاثیر را همان طور که فکر می کردم فرحناز عطایی همسر گران قدرش از این نوشته داشت. 

آروزی شادابی و صبر برای فرحناز دارم .  

 

بایادخدا

 ای ساربان آهسته ران                            کآرام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم                         با دل ستانم می رود
 
من مانده ام مهجور از او                             بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو                            در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون                          پنهان کنم رنج درون
پنهان نمی ماند که خون                          بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساروان                           تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان                           گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان                            من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان                          کز دل نشانم می رود

با آن همه بیداد او                                   وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او                                  یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشمم نشین                         ای دل ستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین                            بر آسمانم می رود

در رفتن جان از بدن                                گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن                      دیدم که جانم می رود

 

 

محمدزمردی رفت.

که هر اتفاقی را می پذیرفتیم جز رفتن اش .

که هر بلایی را قبول داشتیم جز جدایی اش .

که هر چیزی در مورد او قابل باور بود جز مرگ اش.

که رفت . تا دیگر سایه اش بالای سر ما نباشد.

که بزرگ بود.

که مردی خود ساخته بود ، که خودش را شناخت ، که خودش را ساخت.

در تعالیم دینی داریم که زمینه ی شناخت خداوند ابتدا شناخت خود انسان است. به این منظور که کسی که خودش را بشناسد می تواند خدای را نیز بشناسد.

بر خلاف همه ی ما که تظاهر به خودشناسی می کنیم محمد زمردی خودش را شناخت و در همه ی زندگی خودش بود که به چیزی تظاهر نکرد.

تذکر به خودشناسی وی به این دلیل است:

محمدزمردی در هجدهم اردی بهشت ماه هزار سیصد و بیست و دو خورشیدی در تهران چشم به جهان گشود . تحصیلات خود را  در رشته ی علوم طبیعی تا مقطع دیپلم ادامه داد. محمد در خاندانی بزرگ به دنیا آمدکه اکثر آن ها در بازار فعالیت می کردند و غالبا هم در کار طلا و جواهر بودند.

در شانزده سالگی مادرش را از دست داد و دو سال و اندی بعد از آن پدرش را نیز از دست داد و بار عظیم هدایت و کنترل خانواده بزرگ حاج مهدی ناظم زمردی بر دوش وی افتاد. 

خواهرهای کوچک اش را یک به یک بزرگ کرد و همه را به سر و سامان رساند . مسئولیت بزرگی که به خوبی از عهده ی آن برآمد .

خاندان زمردی از معدود خانواده های اصیل تهرانی بودند که محمد یکی از بزرگترین آن ها بود که از کوچه پس کوچه های تکیه زرگرها - امامزاده یحیی - به مدارج و موقعیت های خوب اجتماعی دست یافت.

هنوز خیلی ها به موقعیت وی در بازار و فامیل قبطه می خوردند.

محمد زمردی پانزدهم تیرماه سال پنجاه و یک فصل جدیدی از زندگی را آغاز کرد و با فرحناز عطایی ازدواج و زندگی خود را شروع کردند . در این سی و شش سال عاشقانه با هم زیستند و بهترین فرزند ها را تربیت کرده و به اجتماع تحویل دادند.

طبع بلند فرحناز از سویی و لطافت خاص محمد از سویی دیگر باعث شده بود که به زبان شعر و موسیقی با هم صحبت کنند.    

 محمد زمردی صاحب چهار فرزند بود. اما مقام پدری او فقط برای همین چهار نفر نبود. وی پدرخوانده ی خیلی ها بود. محمد ده ها بلکه صد ها فرزند داشت. که رهبری فکری آن ها را به عهده داشت و آن ها موفقیت های روزافزون خود را مدیون مشورت های عالی وی بودند و البته هستند .

خیلی ها شخصیت و موقعیت اجتماعی خود را نیز وامدار وی هستند و به این وابستگی نیز افتخار می کنند.

ایشان به عنوان یک بزرگ تر همیشه خیلی خوب ایفای نقش می کرد و حلقه ی اتصال نسل جدید و قدیم خاندان بزرگ زمردی بود. بسیاری از اختلاف ها توسط وی حل و فصل می شد و موجبات بسیاری از ازدواج ها را او فراهم می کرد. تعهد مثال زدنی اش در پی گیری جزیی ترین مسائل خانوادگی و فامیلی واقعا ستودنی بود.

وی به عنوان یک تاجر موفق در زمینه ی ساعت، یک طلافروش و یک جواهر فروش موفق فعالیت می کرد .

اما تبحر وی در جواهر شناسی و ظرافت و لطافت خاصی که این شغل دارد روحیه ی لطیفی را در وی به وجود آورده بود که در دهه ی آخر عمر خود بیشترین تمرکز و حواس خود را متوجه باغ اش می کرد .

باغی که هنگام تحویل گرفتن اش یک بیابان و یک زمین خاکی ساده بود. اما در طول این سال ها آن چنان بهشتی از آن خاک ها و بیابان ساخت که همه را متعجب از عملکرد خود کرده بود. 

وی در به عمل آوردن و پرورش و رشد و نمو گل ها و گیاهان حساسیت خاصی را از خود بروز می داد. بیشتر از ده سال زندگی خود را در میان گل ها و درخت ها و گیاهان گذراند و معاشقه ی اصلی وی با خدای خود توسط درختان و گل ها انجام می شد:

مناجات محمد کاشتن درخت بود و عبادت وی پرورش یک گل.

نماز محمد آبیاری آن ها بود و قنوت وی رسیدگی به این باغ بزرگ .

محمد در آخرین لحظات حضورش در این دنیا در حال حض بردن از درخت ها و گل ها بود .

در میان همان درخت هایی که با دست خودش کاشته بود و گل هایی که توسط خودش پرورش یافته بودند به خدانزدیک شد  . . . و . . . . .  رفت .

 

محمد زمردی با این که یک موقعیت خاص اجتماعی داشت و با آدم های سطح بالا رفت و آمد داشت اما خیلی راحت با کارگرها روی زمین می نشست و نهار خود را با آن ها می خورد. با آن ها کار می کرد. با آن ها گیاهان را حرس می کرد. خودش بیل به دست می گرفت و کار می کرد. خودش قیچی به دست می گرفت و درختان و گیاهان را منظم و مرتب می کرد. رابطه ی خوب وی با کارگرانش برای همه مثال شده بود. گریه های کارگرانش را در روز تشیع جنازه کسی فراموش نمی کند .

محمد زمردی در روز نوزدهم مهرماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی کار دنیا را به خودش واگذارد و رفت.

وی همان طور که آرزو داشت لحظه ای بعد از مرگ به دوش تنها پسرش به دور باغ چرخید و با همه ی درخت ها و گل ها و گیاهان و میوه ها خداحافظی کرد. 

یکشنبه ای که گذشت شاید تا به امروز تلخ ترین روز برای خانواده اش ، همسرش، فرزندانش ، دوستدارانش ، خواهر ها و خواهرزاده هایش بود. روزی که همه ی ما بسیار بسیار ناباورانه محمد را به آغوش خاک سپردیم.

با ناله های نگین ناله کردیم .

با سوز و گداز نگار سوختیم .

با اشک  نازنین اشک ریختیم .

و با گریه ی نیما گریه کردیم .

در آن روز همه با همسرش فرحناز همراه شدیم که گفت :

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت                      جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

 

مجتبی خندان

پاییر هشتاد و هفت

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 0:1  توسط مجتبی خندان   | 

عید پاک

 

در دین اسلام در خیلی ازموارد به کار جمعی سفارش شده است . حتی یک وعده از نماز های هفته را سفارش کرده است که به اتفاق جمع بخوانید. شان نزول سوره ی جمعه شاید به همین دلیل باشد . در سوره  ی حمد هم می خوانیم ایاک نعبد . . . تنها تو را می پرستیم . قرآن نمی گوید ایاک اعبد تنها تو را می پرستم . . . به همین دلیل رجحان تاثیر کار جمعی بر کار فردی در همه ی زمینه ها بر کسی پوشیده نیست. خاصه آن که آن کار جمعی عبادت کردن و نیایش باشد . قرآن به همین دلیل جمله ی ایاک نعبد و ایاک نستعین را در سوره ای قرار داده که هر روز و هر شب در همه ی مساجد جهان اسلام به صورت جمعی خوانده می شود .

چرا برای نماز باران به صورت گروهی به صحرا می روند؟آن ها ایمان دارند که خداوند به دعا و درخواست برای نزول باران به صورت جمعی بهتر جواب می دهد .

حتی قرآن پیشنهاد می دهد که موضوعات مهم را در جمع مطرح کنید و از بقیه مشورت بگیرید . تا آن جا که وقتی در جنگ احد پیغمبر زخمی می شود خداوند به وی می گوید و شاورهم فی الامر در کارهایت با مردم مشورت کن –آل عمران 159 – این نشان از روحیه ی بالای کار جمعی در اسلام دارد.

نماز جماعت عید فطر امسال بر خلاف سال های گذشته در باغی بزرگ در منطقه ی کردان برگزار شد.

چندسالی است که نماز عید را به همراه گروه کثیری از روشنفکران و فعالان سیاسی ادا می کنم.

نماز عید فطر یکی از بهترین نماز هایی که از خواندنش لذت می برم .

بعد از این که سال گذشته سربازان گمنام امام زمان نگذاشتند نماز را در همان محل همیشگی یعنی هنرستان کارآموز برگزار کنیم و امسال از یک ماه قبل مدیران هنرستان را خواسته بودند و آن ها را تهدید کرده بودند که حتی به زن و بچه ها هم رحم نمی کنیم ، تصمیم بر این شد که نماز را در باغ آقای مصطفوی در منطقه ی کردان بخوانیم .

 

ساعت 9 بود که با جماعتی حدود 300 یا 350 نفر نماز را خواندیم . . . اَللّهُمَّ اَهلَ الکِبریاءِ وَ العَظَمَه . . . . من در میان جمعیت ایستاده بودم . . . . وَ اَهلَ الجودِ وَالجَبَروت . . . همه آرام زمزمه می کردند . . . . وَ اَهلَ العَفوِ وَ الرَّّحمَه  . . . بسیار منقلب بودم  . . . . اَسئَلٌکَ بِه حَقِّ هَذَاالیَوم . . . . صدای ناله ی پیرمردی از پشت سرم می آمد . . . اَلّذی جَعَلتَه و لِلمُسلِمینَ عیدا . . . در صدا که دقت کردم و کلی که به مغزم فشار آوردم یادم آمد که چه کسی پشت سرم ایستاده است . صدای خودش بود. . . . زُخرًا وَ شَرَفًا وَ کِرامَتًا وَ مَزیدًا . . . . مهندس سحابی زار زار گریه می کرد . . . . صدای هق هق اش حال من را هم عوض کرده بود . همه ی آن چیزهایی که درباره مهندس می دانستم از ذهنم خطور می کرد .

پانزده سال یک عمر است که چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب را در زندان گذرانده است .

به یاد نامه ای که به رهبری و سران سه قوه نوشت افتادم : در این دوره از زندان با من کاری کردند که در همه ی این سال هایی که زندانی کشیدم ندیده بودم.

به یاد تصاویر گنگی که از کنفرانس برلین در ذهنم مانده بود افتادم .

با خودم فکر می کردم اغلب افراد سیاسی که به زندان می روند به دلیل فرسایشی که زندان دارد و رفتاری که با آن ها در آن جا می شود بیشتر مورد توجه خداوند قرار می گیرند.

مهندس حدود پانزده سال را در آن تنهایی ها گذرانده است .

این که چقدر انفرادی کشیده است نمی دانم اما همین که آن شرایط را تصور می کنم با خودم می گویم یک زندانی 24 ساعت را در یک سلول دو متری چه کار می کند ؟ چطور می گذراند این ساعت هایی را که نمی گذرند ؟ چقدر سخت است .

به این نتیجه رسیدم که مهندس سحابی و امثال او سختی هایشان را کشیده اند .

نیاز روح صیقلی شده ی آن ها یک همچنین گریه ای است .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 23:56  توسط مجتبی خندان   | 

سوال یا انحراف !؟

 رامین جهانبگلو

سال های هشتاد یا هشتاد ویک بود . فضای نسبتا باز سیاسی زمینه ساز برگزاری جلسه های فلسفی – روشنفکری در مراکز فرهنگی - هنری ! تهران شده بود.

یکی از افراد فعال در زمینه برگزاری این جلسات که اغلب در خانه ی هنرمندان ! برگزار می شد دکتر رامین جهانبگلو بود. وی کسی بود که فیلسوفان مطرح جهان را به ایران آورد و آن ها را از نزدیک با ایران آشنا کرد . یورگن هابرماس متفکر شهیر آلمانی و ریچارد رورتی فیلسوف برجسته ی امریکایی به اعتبار جهانبگلو به ایران آمدند و برای علاقه مندان فلسفه در ایران سخنرانی هایی ترتیب دادند . همین فعالیت های روشنگرانه ی وی بود که منجر به زندانی شدنش شد . وی چند سال بعد به اتهام کلیشه ای و مضحک ارتباط با امریکا دستگیر و روانه ی زندان شد و بعد از قریب به یک سال زندان آزاد شد .

یکی از مسائلی که منجر به متصلب شدن دید هنرمندان و روشنفکران و متفکران به جامعه می شود فضای خشک و سرد زندان است. شاید سیاست مداران چون تحمل روزهای زندان را زیاد دور از واقعیت  نمی بینند زندان رفتن تغییر چندانی در روحیات آن ها ایجاد نکند . چه بسا منجر به مستحکم تر شدن اصول اعتقادی – مبارزاتی آن ها شود .  چه این که روشنگران ایرانی – چه سیاسی و چه هنری و چه فرهنگی -  در این زمینه حامل بیشترین و بدیع ترین تجربه ها هستند. گزارشات عماد الدین باقی در کتاب تراژدی دمکراسی در ایران مستندی است از این نوع رفتار ها با روشنفکران در زندان .

در یکی از آن جلساتی که در خانه هنرمندان برگزار می شد دکتر جهانبگلو سوالی را مطرح کردند که سال هاست ذهن الکن من را به خود مشغول کرده است. البته من  صرفا گزارش سانسور شده ی آن مراسم را در روزنامه ها خواندم. اما سوال آن قدر سهل و ممتنع بود که قابلیت چاپ را پیدا کرده بود.

سوال این بود :

آیا با یک نگاه برون دینی به دین ، می توان نتیجه ای درون دینی گرفت ؟

 سوال را این طور می شود تشریح کرد که اگر یک فرد غیر دینی – فرضا یک مارکسیست -  در یک مسئله ی دینی غور کند و کمی مطالعه کند و در آن به کند و کاو بپردازد آیا همان نتیجه ای را می گیرد که یک انسان دین مدار و در عین حال متشرع می تواند از آن مسئله بگیرد ؟

 

برای مثال موضوعاتی مثل سنگسار ، ارث زنان ، اعدام نوجوانان زیر هجده سال و خیلی از عناوین دیگر مسائلی از اسلام هستند که حتی فردی مثل دکتر کدیور هم تعدادی از آن ها را در شب عاشورای سال هشتاد و شش در حسینیه ارشاد به چالش کشید و صراحتا گفت که برخی مسائل در اسلام و حتی در قرآن هست که مربوط به همان دوره ی نزول قرآن است و امروز کاربردی ندارد.

البته فراموش نکنیم که خواستگاه فکری رامین جهانبگلو اصول سکولاریسم است. آن هم نهه سکولاریسم ایرانی و نه ترکیه ای . من فکر می کنم سکولاریسم جهانبگلو خیلی نزدیک به تعاریف اروپایی سکولاریسم است که شباهت های نزدیکی با لاییسزم دارد. پس طرح چنین سوالی هم از همان آبشخور است. اما باید توجه کرد که ایشان در این مبحث صرفا به طرح سوال پرداخته است و پاسخ را به مخاطب سپرده است . کاری که در سال های اخیر دکتر محسن کدیور انجام می داد .

روشنفکر همیشه سوال می کند . با سوال های خودش جوششی را در سطح مخاطبان خودش به وجود می آورد . یعنی وظیفه ی اصلی روشنفکر بر خلاف روحانیت سنتی که صرفا به سوال ها پاسخ  می دهد ، طرح سوال است و متعاقب آن واداشتن شنونده به کند و کاو برای پیدا کردن پاسخ آن سوال ها . 

دهن الکن من پاسخی برای این سوال پیدا نکرده است. جواب های زیادی هم از برخی روشنفکران گرفته ام . اما آن ها در مواجهه با این سوال یا جهانبگلو را متهم به منحرف کردن ذهن ها کردند – که البته بیراه هم نگفتند – و یا جوابی ندادند که من قانع شوم. ببینیم چه می شود . . . .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:17  توسط مجتبی خندان   | 

آیا یک با یک برابر است ؟

کسانی که وبلاگ من را در سه چهار سال گذشته پی گیری کرده باشند شاید این مطلب را یک بار دیگر نیز خوانده باشند . آن را پیدا کردم و کمی آدابته اش کردم ، مرور دوباره اش خالی از لطف نیست :  

 

در لابه لای دست نوشته ها و اسناد و مدارکی که ابراهیم فرهادی یکی از دوستان عاشقم ! که همه چیزش را رها کرد و رفت و همه یادگاری هایش را به من داد ، به مواردی برخوردم که بسیار برایم جالب و نوستالژیک بود. اوراقی از شور و شر های جوانی در اوایل انقلاب ، اسنادی مثل بیانیه های نهضت آزادی در سال های 57 و 58 یا بریده هایی از روزنامه های کیهان و اطلاعات و میزان ، دست نوشته هایی از نت برداری های حسینیه ارشاد از سال های 51 و 52 از سخنرانی های شریعتی روی کاغذهای کاهی. یادگاری هایی از مبارزات مجاهدین اولیه و شکنجه های آنان در زندان کمیته مشترک ، کتاب های شریعتی که منظم و مرتب همه شان را نگاه داشته بود. دست نوشته ها و احساسات پاک عاشقانه ای از یک عشق سیاسی در همان دوران انقلاب و . . . .

در میان آن ها به یک شعر برخوردم و آن شعر تساوی بود از خسرو گلسرخی .انتقال حس یک جوان پر شور دهه پنجاه از اعدام خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان به یک جوان دهه هشتادی آن قدر در من اثر گذاشت و مرا منقلب کرد که حیف دانستم آن را با بقیه تقسیم نکنم.

شاید همه شما این شعر یا ماجرایش را بدانید ولی خب دیگر . . .  

  

 تساوی

 

معلم پای تخته داد مي زد.

صورتش از خشم گلگون بود.

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود.

ولی آخر کلاسي ها لواشک بين خود تقسيم مي کردند.

آن يکی در گوشه ای ديگر (جوانان) را ورق می زد.

چون معلم  های و هو  می کرد و با آن شور بي پايان

تساوي های جبری را نشان می داد.

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاريک

غمگين بود

تساوی را چنين بنوشت:

 

«يک با يک برابر است»

از ميان جمع شاگردان يکی برخاست

- هميشه يک نفر بايد به پا خيزد -

به آرامی سخن سر داد :

« تساوی اشتباهی فاحش و ومحض است»

نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت

معلم مات بر جا ماند.

و او پرسيد:

 

اگر يک فردِ انسان واحد يک بود

آيا باز يک با يک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگين فرياد زد : آری برابر بود !

و او با پوزخندی گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آن که

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود

 

آيا باز يک با يک برابر بود؟

معلم گفت : برابر بود .

 

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود

وان سيه چرده که می ناليد پايين بود؟

آيا باز يک با يک برابر بود؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوی زير و رو مي شد

حال مي پرسم : يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گرديد؟

يا چه کس «ديوار چين»ها را بنا ميکرد؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم ميشد؟

يا که زير ضربت شلاق له می گشت؟

يک اگر با يک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس ميکرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد:

«يک با يک برابر نيست»

 

 

خسرو گلسرخی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:49  توسط مجتبی خندان   | 

دستان یا همایون ؟

اولین شب اجرای کنسرت همایون شجریان شاید از این نظر حائز اهمیت بود که اولین اجرای مستقل شجریان پسر از شجریان پدر بود و اهمیت دیگر این بود که این کنسرت اولین اجرای گروه دستان در داخل کشور بود. گروه دستان در سال 1370 توسط حمید متبسم و در آلمان تاسیس شد . بعد از تشکیل گروه نوازندگان خوش ذوقی چون حسین بهروزی نیا و سعید فرج پوری به آن اضافه شدند . در سال 1995 پژمان حدادی از شاگردان بهمن رجبی و از فعالان آموزش موسیقی در امریکا به گروه اضافه شد و در سال 1999 بهنام سامانی البته با ساز کوزه به این گروه آمد. بعد از آن در ده سال اخیر ترکیب گروه به هیچ عنوان تغییر نکرده است . نه کسی اضافه شده است و نه کسی فعالیتش را با گروه ملغی کرده است .

 

نوآوری ها و ذوق سرشار حمید متبسم و سعید فرج پوری در این گروه عیار کارهای دستان را در میان نوازندگان مطرح ایران بالا برده است و صدای موسیقی این گروه تقریبا جایگاه خاصی در گوش شنوندگان حرفه ای موسیقی سنتی پیدا کرده است . شاید انتخاب به جای سازها و البته حرفه ای بودن همه ی نوازنده ها موجبات این جایگاه خوب را فراهم کرده است . نوازنده های دستان در اجراهای مستقل خود از گروه نیز همیشه با بهترین های موسیقی ایران کار کرده اند و بهترین لحظه ها را ثبت کرده اند . از آخرین اجراهای مستقل اعضای گروه می توان به دونوازی پژمان حدادی با حسین علیزاده به نام '' آن و آن '' و سعید فرج پوری با محمدرضا شجریان به نام '' غوغای عشق بازان ''  نام برد .   

دستان در سال 2003 برای آلبوم شوریده به خوانندگی بانو پریسا جایزه شوک موسیقی مجله ی لوموند فرانسه را دریافت کرد و در همان سال از وزارت فرهنگ فرانسه جایزه بهترین موسیقی سال 2003 اروپا را دریافت کردند.

گروه دستان در این سال ها بیشتر به اجراهای زنده در مراکز معتبر بین المللی چون خانه فرهنگ های جهان در برلین و تئاتر پاریس و اجرا در رادیوهای مهم آلمان چون DW و البته همکاری با ارکسترهای فیلارمونی کلن و اورنج کانتی پرداخته است. از اعضای این گروه فقط سعید فرج پوری ساکن ایران است و بقیه اعضا در خارج از کشور به سر می برند. با توجه به این مهم اما هماهنگی و چفت بودن هر 5 نفر با هم واقعا ستودنی است .

ازین رو اولین اجرای این گروه در تهران به همراه اولین اجرای همایون قابل توجه است . البته همایون شجریان اولین اجرایش را با همین گروه در توری در اروپا برگزار کرد . اما با توجه به میزان شناخت و درک مخاطب داخلی از اجراها حساسیت ها بر روی این کنسرت بیشتر است . مصاحبه های متعدد همایون شجریان و دیگر اعضای گروه با نشریات مختلف از حساسیت این کنسرت خبر می داد.

اما قسمت اول برنامه ی کنسرت، تصانیف و آوازهایی در دشتی بود که قطعه ی شاخص آن "  قیژک کولی "  با شعر شفیعی کدکنی و آهنگ حمید متبسم بود. اما انتخاب نابجای شعر " کمند زلف " بر روی آواز دشتی باعث شد تا هم شعر خیلی خوب بر روی آواز و تحریر ها ننشیند و هم همایون نتواند از عهده ی این آواز به صورت کامل برآید . اما قطعه ی زیبای  "زهی عشق "  در انتهای قسمت اول پایان خوبی بود برای شروع قسمت دوم که این بار سعید فرج پوری تصانیف و آواز هایی در بیات اصفهان ساخته و تنظیم کرده بود. قسمت دوم با ساز و آواز خوبی در اصفهان با کلام فریدون مشیری بود که همایون شعر اشتیاق را خیلی خوب اجرا کرد . دونوازی های پژمان حدادی و بهنام سامانی نوازنده های تمبک و کوزه به قدری دقیق و محکم و خوب و قابل ستایش بود که مردم چند بار در حین اجرا آن ها را تشویق کردند .  در آخر قطعه ی " وطن " با کلامی از سیاوش کسرایی به برنامه پایان داد . گروه بعد از ادای احترام به تماشاچیان در میان تشویق بسیار زیاد مردم از سالن خارج شدند اما لحظه ای بعد دوباره برگشتند و همایون به رسم چند ساله ی اخیر پدرش مرغ سحر را اجرا کرد .

اولین شب از کنسرت همایون با حضور محمدرضا شجریان برگزار شد و در ابتدای مراسم همایون از روی سن پایین آمد و دست پدر را بوسید و به سن بازگشت . 

 اما شاید به قطع بتوان گفت اجرای خوب و حرفه ای دستان ، نام بزرگ شجریان در پسوند نام همایون را پوشش می دهد و شجریان پسر شاید باید خیلی تجربه کسب کند تا به خوبی تمام "Perfect" بتواند از پس شیرهایی چون دستان بربیاید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 1:30  توسط مجتبی خندان   | 

نفس خروس بگرفت . . . . .

از میان کار های استاد شجریان به سختی می شود بهترین را انتخاب کرد . گزیده کار کردن ایشان در طول سال های فعالیت حرفه ای اش باعث می شود تا همه ی تصنیف ها و آواز هایش جذاب و گیرا باشد. که صدای شجریان در دهه ی شصت اما گویی صدایی دیگر است . اما کارهایی که شجریان در آن شعر های سعدی را خوانده است احوالی دیگر دارد . آشنایی من با اغلب شعر ها و شاعر ها از همین تصانیف و آواز هایی بوده است که شجریان خوانده است.

 

شجریان همیشه بانگ جامعه اش را می زند. یادم می آید وقتی یک خبرنگار خارجی از او پرسید چرا همیشه در صحنه آواز های غمناک می خوانید پاسخ داد که هنرمند از دل جامعه اش می آید . مردم من غمناکند که من غمناک می خوانم. نمی شود مردم من درد داشته باشند و من در صحنه شادی کنم.  انتخاب شعرهایی که وی می خواند همیشه تلنگری است خفیف به شرایط آن روز جامعه.

 انقلاب که می شود سپیده و سرای امید را می خواند;   ایران ای سرای امید . . . .

 و جنگ که می شود برادر بیقراره .

در دهه ی شصت بیداد را می خواند و دستان را.

بعد از قتل های زنجیره ای است که زمستان اخوان ثالث را می خواند ; در ها بسته ، سر ها در گریبان ، دست ها پنهان . . .

ابتدای دهه هشتاد فریاد مشیری را می خواند ; مشت می کوبم بر در، من دچار خفقانم خفقان . . . .      

و دولت جدید که می آید ; بزن آن زخمه . . . .

 اما از کارهای خوب وی آلبوم در خیال از کار های مجید درخشانی است که شجریان آواز ها و تصنیفی را در سه گاه  به زیبایی اجرا کرده است. در این آلبوم تصنیفی است با شعر سعدی به نام دیده ی بی خواب که البته شعر آن فضای خاصی دارد . من فقط به دو بیت آن می پردازم .

 

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی . . . . .

چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی . . . .

 

انتقاد  و شکایت تلویحی و پنهان سعدی از اوضاع و شرایط آن روز جامعه اش به خوبی در این شعر احساس می شود . در ادبیات کلاسیک کمابیش از شب به مثابه ی تاریکی و سیاهی و البته ظلمت استفاده می شود. در بیت بالا سعدی شکایت از این دارد که این ظلمت و بیدادی تمامی ندارد و گویا آفتاب آزادی نمی خواهد طلوع کند که شب ها در سودای آزادی آن قدر خیال پردازی می کنیم که خواب به چشم مان نمی آید . 

 

 

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند . . . .

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی . . . . .

 

در اولین نگاه به مصرع اول بیت بالا این معنا مستفاد می شود که نوبتی یعنی به ترتیب ، یعنی به نوبت. خروسی که نوبتش نشده است. خروسی که در نوبت خواندن مانده است و نفسش گرفته است . اما این گونه نیست . در زمان های دور به موذن نوبتی می گفتند . موذن کیست ؟ کسی فریاد می زند . کسی که صدای بلندی دارد . کسی که مردم را بیدار می کند . کسی که مردم را به خیرالعمل  دعوت می کند . خروس همیشه بعد از فجر صادق بانگ بیداری می زند. فجر صادق چیست ؟ نزدیک اذان صبح سپیده ای در سمت مشرق به شکل عموی پدیدار می شود که به آن فجر کاذب می گویند. پس از دقایقی آن سپیده ناپدید شده و سپیده ی دیگری به صورت افقی در همان سمت نمایان می شود که به آن فجر صادق می گویند. هنگام فجر صادق هنگام نماز صبح است . همان هنگامی که نوبتی بانگ سر می دهد . نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند ;  البته نوبتی این جا صرفا موذن نیست . نوبتی کسی است که مردم را به بیداری دعوت می کند.  سعدی شکایت می کند که نوبتی بانگ نمی زند . فریاد نمی کند . نوبتی را ساکت کرده اند. خروس از بس که منتظر صدای موذن مانده تا بعد از آن بانگ بیداری سر دهد نفس اش گرفته است. مرده است .  نوبتی نخواند و خروس نفس اش بریده شد .

اما در مصرع بعدی سعدی استادانه از واژه ی غٌراب استفاده کرده است. به ضمّ غین. با کمی تامل می شود به این نتیجه رسید که سعدی به آسانی می توانست کلمه کلاغ را به عنوان آخرین واژه ی این مصرع به کار ببرد ; همه بلبلان بمردند و نماند جز کلاغی . . .  اما سعدی می گوید غراب. غراب یعنی زاغ . زاغ همان کلاغ نیست . زاغ سر و صدای کلاغ را ندارد . بسیار زشت تر و کم خطر تر از کلاغ است .  در این مصرع غراب در مقابل بلبل قرار می گیرد. بلبل زیباست. صدای زیبایی دارد . خوب می خواند . بلند می خواند. همه از صدای بلبل لذت می برند. سر و صدای زیادی هم می کند ! اما غراب ساکت است . سعدی می گوید که بلبلان را کشته اند و غراب زنده است . بلبل ها فریاد می زنند که مرده اند و غراب ساکت است که مانده است .

بی هوده نیست که سعدی را استاد سخن نامیده اند . . . .  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 16:6  توسط مجتبی خندان   |