تبليغاتX
دفتر چه ممنوع

 

به یاد روزهایی که شعر می گفتم :

 

 

 

در بلنداي طويل پل

در وحوش مخفي جنگل

در سكوت زخمي اين شهر

پيچش اين مردمان گنگ

لولشِ اين كودكان خرد

پيرمردي روي بر ديوار

خيسِش ديواره ي فرهنگ

راه گردي همچو من مغرور

لرزش انگشت بر كاغذ

نرمش يك شعر بر يك عقل

دختري در خود فرو رفته

در حريق تلخ اين جنگل

كودكي مغروق در شادي

ناگه از فرداي بي روزن

كارگر هم خسته در خسته

زندگي رويش دري بسته

دختران مسرور از لذت

رستن از بندِ تنِ بسته

مفلسي سر بر زميني داغ

دينش از ايمانْش ، كامل تر

حسرتِ يك تكه نان خشك

در بسيط حجم دينش سرد

كوبش يك آب در هاون

چون غمِ عشقِ منِ کمتر

ديده گانم خسته از ديدار

مردمان مرده از تكرار

خون من در يك جمود سرد

قلبم از خونم تهي هم سرد

مرگ در همراهيم خاموش

ترس از تنهايي ام مدهوش

من خودم را نيز بيزارم

 

 

م.خندان

 زمستان ۸۲

+ نوشته شده توسط مجتبی خندان در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 1:23 |

بعد از این همه در گیری تازه فهمیدم معرفت و شخصیت و شعور آدم را فقط پول تععین می کند .

میزان دارایی ها و اموال و مقدار پول و نوع کار و این ها عیار احترام و مقبول افتادن شخصیت تو در برابر همه است . . .  

 

تن آدمی شریف است به جان آدمیت . . .

نه - همین لباس زیباست نشان آدمیت

+ نوشته شده توسط مجتبی خندان در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 0:16 |