مدت ها بود حاج قاسم را ندیده بودم.
آخرین بار در تلویزیون دیدمش .
در گلریزانی یک زورخانه .
پارچه ها از صورتش که کنار رفت همه گریه کردند .
کم کم آب آوردند و پیکر تنومند حاج قاسم را شستند .
برای من و هم دوره های من حاج قاسم نوستالژی بود.
این که او از نسلی باقی مانده بود که ما در فیلم ها و خاطره ها با آن سر و کار داریم .
نسل به اصطلاح لوطی ها.
لات بود . اما لاابلی نبود.
زمانی بزرگ محله اش بوده است .
قهرمان چرخ زورخانه ای در ایران بود.
شاید هم تاریخ شفاهی دوره ای ازاتفاقات مهم در تهران .
انگشت کوچک دست راستش هنوز راست بود و خم نمی شد .
بزرگ منشی از صورتش پیدا بود.
با سلام و ذکر و صلوات پیکرش را می شستند .
به این نتیجه رسیدم آدم های مذهبی آرام تر و نرم تر مرگ را در آغوش می گیرند .
