تبليغاتX
دفتر چه ممنوع

مدت ها بود حاج قاسم را ندیده بودم.

آخرین بار در تلویزیون دیدمش .

در گلریزانی یک زورخانه .

پارچه ها از صورتش که کنار رفت همه گریه کردند .

کم کم آب آوردند و پیکر تنومند حاج قاسم را شستند .

برای من و هم دوره های من حاج قاسم نوستالژی بود.

این که او از نسلی باقی مانده بود که ما در فیلم ها و خاطره ها با آن سر و کار داریم .

نسل به اصطلاح لوطی ها.

لات بود . اما لاابلی نبود.

زمانی بزرگ محله اش بوده است .

قهرمان چرخ زورخانه ای در ایران بود.

شاید هم تاریخ شفاهی دوره ای ازاتفاقات مهم در تهران . 

انگشت کوچک دست راستش هنوز راست بود و خم نمی شد .

بزرگ منشی از صورتش پیدا بود.

با سلام و ذکر و صلوات پیکرش را می شستند .

به این نتیجه رسیدم آدم های مذهبی آرام تر و نرم تر مرگ را در آغوش می گیرند .

+ نوشته شده توسط مجتبی خندان در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 0:13 |

چهره ی تکیده و چشمان گود رفته اش را که دیدم متوجه صدای بریده بریده و نفس های تندش شدم  و کمرش که اندکی نامحسوس خم شده. این همانی بود که سال 78 با ورود به کتابش به این دنیا آمدم. تراژدی دمکراسی در ایران از سن من خیلی بزرگ تر بود. اما خواندم و بعد ها مسئله های چند مجهولی ام حل شد که گنجی به زندان رفت و حجاریان ترور شد و روزنامه ها بسته شدند و مجلس ششم اخته. 

باید یک چای گرم می خوردم تا حرف هایش را می فهمیدم .

از روزی تعریف می کرد که در زندان حالش به هم خورده و به بیمارستان قمر بنی هاشم منتقل شده بود. وقتی چشمانش را باز کرده متوجه حضور دو نفر شیک و پیک شده، وقتی شماره منزلش را با موبایلشان گرفتتند متوجه شده که بیرون چه بلوایی است و فهمیده این دو نفر از طرف اژه ای آمده اند.

از مقاومتش در برابر بازجو ها می گفت که :  به بازجو گفتم اسمت چیست ؟ گفت بگو سید . گفتم خیلی جالبه همه بازجوها چند تا اسم بیشتر ندارند : سید ، سعید ، سعیدی . . .

بازجو ها خودشان را نظام جمهوری اسلامی می دانستند که در مقابلت نشسته اند . به من گفت کل جمعیت شما رو اگه جمع کنن می شین 500 نفر ؟ من هم گفتم : پس چرا همه توان فکری و درگیری های خودتونو گذاشتین رو این 500 نفر و  همه ی تهدید ها و اتفاقات بین المللی رو بی خیال  شدید؟ جواب خوبی داد ، گفت : خارجی ها اگه تهدیدی می کنند یا خبری در بیرون از ایران بر علیه ایران هست فقط خودشون هستند ، اما شما پتانسیل اینو دارید که بشوید 5 میلیون نفر. پس همه ی توانمون رو روی شما می گذاریم.

وقتی یکی از بازجو ها او را تهدید به مرگ کرده از جایش بلند شده و به آن طرف میز رفته و در گوش بازجو در اتاقی که کسی در آن نبود گفته : رفیق ! من بچه سوسول نیستم که منو از این چیزا می ترسونی. و یک بشکن جلوی صورت بازجو زده و از اتاق بیرون آمده.

از صحبت هایش به این نتیجه رسیدم که عمادالدین باقی را در زندان روانشانسی کرده بودند که صدای دختری را برایش می گذاشتند که زندانی شده و به مادرش زنگ زده و گفته که من به مشهد آمدم و دوستانم مرا نگه داشتند . از اتاقی که روی شوفاژ خونه بود. از صدای زنگی که نیمه شب پخش می شد .  از خودکشی پسر دانشجویی در اتاق کنار او و خیلی چیز های دیگر .  حتی وقتی از بند 209 به بند 350 می برند او را به کنار 4 زندانی دیگر می برند که یکی شان جاسوس هسته ای و دیگری جاسوس موساد از دوستان سعید امامی و یکی هم زندانی سیاسی و یک روحانی شافعی. 

باقی هنگام خداحافظی با همه مفاصحه کرد ، وقتی به من رسید به او گفتم فکر کنم هنوز دارید تاوان تراژدی دمکراسی را پس می دهید ؟

+ نوشته شده توسط مجتبی خندان در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 8:50 |