بغض آغشته به اشک که نهفته در آهنگ پایانی فیلم سنتوری است را کسی نمی تواند پنهان کند . که چه آمد بر سر علی ؟ شاید جواب این سوال را هانیه در سکانس پیاده روی بر لبه ی جوی به جاوید می گوید که :
حالم از این مملکت خشن ، دروغ گو ، بی رحم که همه رو معتاد و بدبخت می کنه به هم می خوره . .
لعنتی تلخ به جامعه ای افسار گسیخته ، شاید هم به فرهنگی مسموم و خراب که علی به پدرش می گوید :
اینم زندگی شد شماها برای ما درست کردید ، همه رو دوایی کردین . . .
اضطراب و دل واپسی مستتر در کل فیلم را شاید بتوان نشانه ای از احوالات همه ی جوان های این نسل برشمرد. ترس از آینده ای نامعلوم و خاکستری ذهنیت این نسل را خراب کرده و جامعه او را سرکش بار آورده است :
مجوز همه کنسرتاشو لغو کردن ، کاستشو نذاشتن بده بیرون . . . .
این دل ناگرانی پنهانی را مهرجویی استادانه با تکنیک دوربین روی دست در کل فیلم رسانده است . تا جایی که حتی هیچ سکانس و پلانی را نمی بینید که دوربین روی سه پایه آرام و مطمئن باشد .
شاید طغیان هانیه در برابر سرکشی های علی – فارغ از خوب یا بد بودن تصمیمی که می گیرد – سرانجام زندگی جوان هایی است که در این جامعه ی بی هویت و بی هدف زندگی می کنند، درس می خوانند، کار می کنند و ازدواج می کنند. زندگی هایی که به مویی بسته است - سکانس باد و باران -
گواه فرار از این مدل زندگی ها التماس علی به روانکاوش در فینال قصه است که بگذارد در این آسایشگاه بماند. اجتماع خراب و درنده خویی های آن علی را وادار به گفتن این جمله می کند که :
تو رو خدا نذارین بر گردم تو اون شهر خراب وحشی ، باز دوباره همون می شه ها .
علی این را می داند که اگر به همان بستر باز گردد دوباره اعتیاد و دوباره جنگ اعصاب و دوباره همه ی مسائل قبل. گویی این یک اپیدمی است .
هر چه هست اما این فرجام تلخ علی است که هر روز کنار کوچه و خیابان یا حتی میان دوستان و آشنایان می بینیم .
