از بهار و برای بهار نوشتن دشوار است . بهار و خصوصا نوروز یکسر امید است و سرخوشی. بهار یک آغاز است که در میانه ی راه دچارش می شویم. باید به گذشته ای نگاه کنیم که آینده را می سازد . چه گذشته ای چراغ راه آینده می تواند باشد ؟ گذشته ای که تاریک است و آینده ای که خاکستری ! ؟ با نگاهی به این همه ناکامی و تورق تاریخ معاصر چه امیدی می توانیم به آینده داشته باشیم .
این که چگونه این سال را شروع کردیم و چگونه به پایانش رساندیم را همه در روزنامه ها و مجلات و سالنامه های رنگارنگ خوانده ایم . اما ورای این ها به این نکته می رسیم که هیچ امیدواری در این همه اخبار خوب و بد نیست ! هیچ نوید روزهای خوب و خوش نیست که بخوانیم و خوشحال شویم .
آیا این عدم امیدواری خاصه ی این سال هاست ؟ یا این که این نومیدی به آینده در میان ما ایرانی ها اپیدمی شده است ؟
علی رغم فطری بودن داشتن امید به روزهای خوب در انسان خصوصا با آمدن بهار اما باز هم مسئله ای که ما و البته نسل ما را به آینده امیدوار کند نیست . صادق هدایت ناامید بودن را بهتر از امیدوار بودن می داند . چرا که امید دادن همیشه آغشته به دروغ است و امیدوار بودن ، توهم .
وقتی به نسل انقلاب و آمال و آروزهای بزرگ آن ها نگاه می کنم بیشتر به هدایت حق می دهم .
ناامید بودن نسل ما خروجی تجربه ی یک صد سال اخیر خاصه سه دهه گذشته است . که اتوپیست نباشیم . که واقع بین تر باشیم و با واقعیت سر و کار داشته باشیم نه حقیقت. واقعیت آن چیزی است که هست و حقیقت آن چیزی است که باید باشد .
اشاره های حافظ و خیام و آن نسل از شعرا به بهار که آمیخته با عیش و طرب و شادمانی است نتیجه ی بی تفاوتی مردم آن دوره به جریانات اجتماعی بوده است که دنیا را به به خود واگذارده اند و خود را به خوش گذرانی . نه این که صرفا حافظ این گونه بوده باشد . این خاصیت آن دوره است :
خوش تر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست . . . . ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست . . . . برخیز و به جام باده کن عزم درست . . .
اما وقتی به شعرای معاصر همچون و سایه و اخوان و عارف نگاه می کنیم همه نومید هستند و از بهار شکایت دارند :
ارغوان . . . این چه رازی است که هر بار بهار با عزای دل ما می آید . . . . که زمین هر سال از خون پرستو ها رنگین است . . .
بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود . . . . .بر سر ما عید چون آوار می آید فرود . . .
این نسل – منظور مردم این سده است – نمی تواند بی قید باشد و خوش باشد و شاد. که جامعه اش درگیر استبداد است و مردمش دربند زور. نوعی تعهد اجتماعی را در آن می بینیم که نمی تواند در شعرش امید واهی بدهد .
با این وضع آیا باز هم باید به آینده امید وار بود ؟
هر چه هست سال نو شده است و رخت کهن باید از تن درید . آرزوی سال خوب برای همه . . .
