از میان کار های استاد شجریان به سختی می شود بهترین را انتخاب کرد . گزیده کار کردن ایشان در طول سال های فعالیت حرفه ای اش باعث می شود تا همه ی تصنیف ها و آواز هایش جذاب و گیرا باشد. که صدای شجریان در دهه ی شصت اما گویی صدایی دیگر است . اما کارهایی که شجریان در آن شعر های سعدی را خوانده است احوالی دیگر دارد . آشنایی من با اغلب شعر ها و شاعر ها از همین تصانیف و آواز هایی بوده است که شجریان خوانده است.
.jpg)
شجریان همیشه بانگ جامعه اش را می زند. یادم می آید وقتی یک خبرنگار خارجی از او پرسید چرا همیشه در صحنه آواز های غمناک می خوانید پاسخ داد که هنرمند از دل جامعه اش می آید . مردم من غمناکند که من غمناک می خوانم. نمی شود مردم من درد داشته باشند و من در صحنه شادی کنم. انتخاب شعرهایی که وی می خواند همیشه تلنگری است خفیف به شرایط آن روز جامعه.
انقلاب که می شود سپیده و سرای امید را می خواند; ایران ای سرای امید . . . .
و جنگ که می شود برادر بیقراره .
در دهه ی شصت بیداد را می خواند و دستان را.
بعد از قتل های زنجیره ای است که زمستان اخوان ثالث را می خواند ; در ها بسته ، سر ها در گریبان ، دست ها پنهان . . .
ابتدای دهه هشتاد فریاد مشیری را می خواند ; مشت می کوبم بر در، من دچار خفقانم خفقان . . . .
و دولت جدید که می آید ; بزن آن زخمه . . . .
اما از کارهای خوب وی آلبوم در خیال از کار های مجید درخشانی است که شجریان آواز ها و تصنیفی را در سه گاه به زیبایی اجرا کرده است. در این آلبوم تصنیفی است با شعر سعدی به نام دیده ی بی خواب که البته شعر آن فضای خاصی دارد . من فقط به دو بیت آن می پردازم .
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی . . . . .
چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی . . . .
انتقاد و شکایت تلویحی و پنهان سعدی از اوضاع و شرایط آن روز جامعه اش به خوبی در این شعر احساس می شود . در ادبیات کلاسیک کمابیش از شب به مثابه ی تاریکی و سیاهی و البته ظلمت استفاده می شود. در بیت بالا سعدی شکایت از این دارد که این ظلمت و بیدادی تمامی ندارد و گویا آفتاب آزادی نمی خواهد طلوع کند که شب ها در سودای آزادی آن قدر خیال پردازی می کنیم که خواب به چشم مان نمی آید .

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند . . . .
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی . . . . .
در اولین نگاه به مصرع اول بیت بالا این معنا مستفاد می شود که نوبتی یعنی به ترتیب ، یعنی به نوبت. خروسی که نوبتش نشده است. خروسی که در نوبت خواندن مانده است و نفسش گرفته است . اما این گونه نیست . در زمان های دور به موذن نوبتی می گفتند . موذن کیست ؟ کسی فریاد می زند . کسی که صدای بلندی دارد . کسی که مردم را بیدار می کند . کسی که مردم را به خیرالعمل دعوت می کند . خروس همیشه بعد از فجر صادق بانگ بیداری می زند. فجر صادق چیست ؟ نزدیک اذان صبح سپیده ای در سمت مشرق به شکل عموی پدیدار می شود که به آن فجر کاذب می گویند. پس از دقایقی آن سپیده ناپدید شده و سپیده ی دیگری به صورت افقی در همان سمت نمایان می شود که به آن فجر صادق می گویند. هنگام فجر صادق هنگام نماز صبح است . همان هنگامی که نوبتی بانگ سر می دهد . نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند ; البته نوبتی این جا صرفا موذن نیست . نوبتی کسی است که مردم را به بیداری دعوت می کند. سعدی شکایت می کند که نوبتی بانگ نمی زند . فریاد نمی کند . نوبتی را ساکت کرده اند. خروس از بس که منتظر صدای موذن مانده تا بعد از آن بانگ بیداری سر دهد نفس اش گرفته است. مرده است . نوبتی نخواند و خروس نفس اش بریده شد .
اما در مصرع بعدی سعدی استادانه از واژه ی غٌراب استفاده کرده است. به ضمّ غین. با کمی تامل می شود به این نتیجه رسید که سعدی به آسانی می توانست کلمه کلاغ را به عنوان آخرین واژه ی این مصرع به کار ببرد ; همه بلبلان بمردند و نماند جز کلاغی . . . اما سعدی می گوید غراب. غراب یعنی زاغ . زاغ همان کلاغ نیست . زاغ سر و صدای کلاغ را ندارد . بسیار زشت تر و کم خطر تر از کلاغ است . در این مصرع غراب در مقابل بلبل قرار می گیرد. بلبل زیباست. صدای زیبایی دارد . خوب می خواند . بلند می خواند. همه از صدای بلبل لذت می برند. سر و صدای زیادی هم می کند ! اما غراب ساکت است . سعدی می گوید که بلبلان را کشته اند و غراب زنده است . بلبل ها فریاد می زنند که مرده اند و غراب ساکت است که مانده است .
بی هوده نیست که سعدی را استاد سخن نامیده اند . . . .
