مراسم هفتم دایی محمدم خیلی استثنایی بود. از مسیری که برای ورود به منزل با شمع ها درست کرده بودند ، تا فضای تاریک و بزرگ منزل که حتی یک چراغ هم روشن نبود و صرفا روشنایی ها از شمع ها گرفته می شد ، تا شعری که آقای عطایی برای دایی محمد سروده بود و آوازی که علیرضا براتیان در دشتی خواند و خیلی مسائل دیگر که دست به دست هم داده بودند تا شبی خاص را از سر بگذرانیم. در انتهای مراسم من یک یاداشتی نوشته بودم که خواندم و خیلی مورد استقبال قرار گرفت.
بیشترین تاثیر را همان طور که فکر می کردم فرحناز عطایی همسر گران قدرش از این نوشته داشت.
آروزی شادابی و صبر برای فرحناز دارم .
بایادخدا
ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود
من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم رنج درون
پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود
او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود
با آن همه بیداد او وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود
باز آی و بر چشمم نشین ای دل ستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
محمدزمردی رفت.
که هر اتفاقی را می پذیرفتیم جز رفتن اش .
که هر بلایی را قبول داشتیم جز جدایی اش .
که هر چیزی در مورد او قابل باور بود جز مرگ اش.
که رفت . تا دیگر سایه اش بالای سر ما نباشد.
که بزرگ بود.
که مردی خود ساخته بود ، که خودش را شناخت ، که خودش را ساخت.
در تعالیم دینی داریم که زمینه ی شناخت خداوند ابتدا شناخت خود انسان است. به این منظور که کسی که خودش را بشناسد می تواند خدای را نیز بشناسد.
بر خلاف همه ی ما که تظاهر به خودشناسی می کنیم محمد زمردی خودش را شناخت و در همه ی زندگی خودش بود که به چیزی تظاهر نکرد.
تذکر به خودشناسی وی به این دلیل است:
محمدزمردی در هجدهم اردی بهشت ماه هزار سیصد و بیست و دو خورشیدی در تهران چشم به جهان گشود . تحصیلات خود را در رشته ی علوم طبیعی تا مقطع دیپلم ادامه داد. محمد در خاندانی بزرگ به دنیا آمدکه اکثر آن ها در بازار فعالیت می کردند و غالبا هم در کار طلا و جواهر بودند.
در شانزده سالگی مادرش را از دست داد و دو سال و اندی بعد از آن پدرش را نیز از دست داد و بار عظیم هدایت و کنترل خانواده بزرگ حاج مهدی ناظم زمردی بر دوش وی افتاد.
خواهرهای کوچک اش را یک به یک بزرگ کرد و همه را به سر و سامان رساند . مسئولیت بزرگی که به خوبی از عهده ی آن برآمد .
خاندان زمردی از معدود خانواده های اصیل تهرانی بودند که محمد یکی از بزرگترین آن ها بود که از کوچه پس کوچه های تکیه زرگرها - امامزاده یحیی - به مدارج و موقعیت های خوب اجتماعی دست یافت.
هنوز خیلی ها به موقعیت وی در بازار و فامیل قبطه می خوردند.
محمد زمردی پانزدهم تیرماه سال پنجاه و یک فصل جدیدی از زندگی را آغاز کرد و با فرحناز عطایی ازدواج و زندگی خود را شروع کردند . در این سی و شش سال عاشقانه با هم زیستند و بهترین فرزند ها را تربیت کرده و به اجتماع تحویل دادند.
طبع بلند فرحناز از سویی و لطافت خاص محمد از سویی دیگر باعث شده بود که به زبان شعر و موسیقی با هم صحبت کنند.
محمد زمردی صاحب چهار فرزند بود. اما مقام پدری او فقط برای همین چهار نفر نبود. وی پدرخوانده ی خیلی ها بود. محمد ده ها بلکه صد ها فرزند داشت. که رهبری فکری آن ها را به عهده داشت و آن ها موفقیت های روزافزون خود را مدیون مشورت های عالی وی بودند و البته هستند .
خیلی ها شخصیت و موقعیت اجتماعی خود را نیز وامدار وی هستند و به این وابستگی نیز افتخار می کنند.
ایشان به عنوان یک بزرگ تر همیشه خیلی خوب ایفای نقش می کرد و حلقه ی اتصال نسل جدید و قدیم خاندان بزرگ زمردی بود. بسیاری از اختلاف ها توسط وی حل و فصل می شد و موجبات بسیاری از ازدواج ها را او فراهم می کرد. تعهد مثال زدنی اش در پی گیری جزیی ترین مسائل خانوادگی و فامیلی واقعا ستودنی بود.
وی به عنوان یک تاجر موفق در زمینه ی ساعت، یک طلافروش و یک جواهر فروش موفق فعالیت می کرد .
اما تبحر وی در جواهر شناسی و ظرافت و لطافت خاصی که این شغل دارد روحیه ی لطیفی را در وی به وجود آورده بود که در دهه ی آخر عمر خود بیشترین تمرکز و حواس خود را متوجه باغ اش می کرد .
باغی که هنگام تحویل گرفتن اش یک بیابان و یک زمین خاکی ساده بود. اما در طول این سال ها آن چنان بهشتی از آن خاک ها و بیابان ساخت که همه را متعجب از عملکرد خود کرده بود.
وی در به عمل آوردن و پرورش و رشد و نمو گل ها و گیاهان حساسیت خاصی را از خود بروز می داد. بیشتر از ده سال زندگی خود را در میان گل ها و درخت ها و گیاهان گذراند و معاشقه ی اصلی وی با خدای خود توسط درختان و گل ها انجام می شد:
مناجات محمد کاشتن درخت بود و عبادت وی پرورش یک گل.
نماز محمد آبیاری آن ها بود و قنوت وی رسیدگی به این باغ بزرگ .
محمد در آخرین لحظات حضورش در این دنیا در حال حض بردن از درخت ها و گل ها بود .
در میان همان درخت هایی که با دست خودش کاشته بود و گل هایی که توسط خودش پرورش یافته بودند به خدانزدیک شد . . . و . . . . . رفت .
محمد زمردی با این که یک موقعیت خاص اجتماعی داشت و با آدم های سطح بالا رفت و آمد داشت اما خیلی راحت با کارگرها روی زمین می نشست و نهار خود را با آن ها می خورد. با آن ها کار می کرد. با آن ها گیاهان را حرس می کرد. خودش بیل به دست می گرفت و کار می کرد. خودش قیچی به دست می گرفت و درختان و گیاهان را منظم و مرتب می کرد. رابطه ی خوب وی با کارگرانش برای همه مثال شده بود. گریه های کارگرانش را در روز تشیع جنازه کسی فراموش نمی کند .
محمد زمردی در روز نوزدهم مهرماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی کار دنیا را به خودش واگذارد و رفت.
وی همان طور که آرزو داشت لحظه ای بعد از مرگ به دوش تنها پسرش به دور باغ چرخید و با همه ی درخت ها و گل ها و گیاهان و میوه ها خداحافظی کرد.
یکشنبه ای که گذشت شاید تا به امروز تلخ ترین روز برای خانواده اش ، همسرش، فرزندانش ، دوستدارانش ، خواهر ها و خواهرزاده هایش بود. روزی که همه ی ما بسیار بسیار ناباورانه محمد را به آغوش خاک سپردیم.
با ناله های نگین ناله کردیم .
با سوز و گداز نگار سوختیم .
با اشک نازنین اشک ریختیم .
و با گریه ی نیما گریه کردیم .
در آن روز همه با همسرش فرحناز همراه شدیم که گفت :
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
مجتبی خندان
پاییر هشتاد و هفت


