تبليغاتX
دفتر چه ممنوع

اندک نسیمی از سر افسوس

چندان که برگ برگِ دختان باغ را ،  

با سوزناک زمزمه ای آشنا کند ;

خاموشی شگرف،

ابهام پر ابهت دریا را

مغشوش کرده است.

 

 

دریا جان ! امشب سراغ بابا را نگیر

دریا جان ! بابا به مسافرت رفته است .

به همین زودی ها هم بر می گردد.

 

دریا جان ! بابا حمید جای دوری نرفته است

آدم بد ها بابا را مجبور به مسافرت کرده اند .

 

دریا جان ! می دانی مسافرت کجاست ؟

مسافرت همیشه جای خوبی نیست.  

 

دریا جان ! باید قوی باشی .

مامان فریبا تنهاست .

مامان هم مثل تو منتظر باباست که از مسافرت بیاید .

 

آه !

دریا جان !

     نمی دانی با چه بغضی این دلداری های دروغین را به تو می دهم.

    شاید تو بهتر از همه ی ما فهمیده باشی و می دانی که بابا حمید کجاست !

اما به روی خودت نمی آوری !

 

دریا جان !

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت :

اندوه چیست ؟ عشق کدام است ؟ غم کجاست ؟

 

 دریا جان ! بزرگ که شدی از بابا نپرس که چرا این طور شد ؟

بابا نمی تواند پاسخ تو را بدهد . آن وقت بابا از تو خجالت می کشد.

چون هیچ کس نمی داند . نه باباحمید تو و نه آن آدم بد ها که بابا را به مسافرت بردند.  

 

دریا جان بخند ! گریه نکنی ! بابا زود بر می گرده .

راستی از بابا نپرسی کجا بودی ؟ چون باز هم نمی تواند به تو جواب بدهد.

باز هم از تو خجالت می کشد .

دریا جان ! مثل همیشه که به بقل من میای بخند ، فقط بخند . همین .

 

            بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند . . . . .

+ نوشته شده توسط مجتبی خندان در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:8 |