اندک نسیمی از سر افسوس
چندان که برگ برگِ دختان باغ را ،
با سوزناک زمزمه ای آشنا کند ;
خاموشی شگرف،
ابهام پر ابهت دریا را
مغشوش کرده است.
دریا جان ! امشب سراغ بابا را نگیر
دریا جان ! بابا به مسافرت رفته است .
به همین زودی ها هم بر می گردد.
دریا جان ! بابا حمید جای دوری نرفته است
آدم بد ها بابا را مجبور به مسافرت کرده اند .
دریا جان ! می دانی مسافرت کجاست ؟
مسافرت همیشه جای خوبی نیست.
دریا جان ! باید قوی باشی .
مامان فریبا تنهاست .
مامان هم مثل تو منتظر باباست که از مسافرت بیاید .
آه !
دریا جان !
نمی دانی با چه بغضی این دلداری های دروغین را به تو می دهم.
شاید تو بهتر از همه ی ما فهمیده باشی و می دانی که بابا حمید کجاست !
اما به روی خودت نمی آوری !
دریا جان !
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت :
اندوه چیست ؟ عشق کدام است ؟ غم کجاست ؟

دریا جان ! بزرگ که شدی از بابا نپرس که چرا این طور شد ؟
بابا نمی تواند پاسخ تو را بدهد . آن وقت بابا از تو خجالت می کشد.
چون هیچ کس نمی داند . نه باباحمید تو و نه آن آدم بد ها که بابا را به مسافرت بردند.
دریا جان بخند ! گریه نکنی ! بابا زود بر می گرده .
راستی از بابا نپرسی کجا بودی ؟ چون باز هم نمی تواند به تو جواب بدهد.
باز هم از تو خجالت می کشد .
دریا جان ! مثل همیشه که به بقل من میای بخند ، فقط بخند . همین .
بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند . . . . .
